کوچ

وقتی که میبینی که یکی هستش که میاد و اون چیزی که نوشتی رو می خونه و ازش خوشش میاد، احساس خوبی داره... فکر میکنی که تو این دنیا تنها نیستی... حالا من البته اشتباه کردم که اون کامنت اول رو پاک کردم... به هرحال آدم باید تحمل انتقاد رو داشته باشه...

ولی خوب خلاصه الان اصلا اومدم یه چیز دیگه رو بگم این کامنت ها رو دیدم... اونم اینه که از اونجایی که ما نون به نرخ روز خور و در ضمن خونه بدوش و ایضا کم طاقت هستیم... این بلا ها که سر پرشین بلاگ اومدش ما کوچ کردیم اومدیم بلاگ اسپات... اینجا   ... حالا حتما سر بزنین... خوشحال میشم...
http://nabatica.blogspot.com
  
نویسنده : امیر ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٦

فال: همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی ...



سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی ................... خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است ............ بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ....................... ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور  ............. پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست  .......... ز مهر او چه می پرسی در او همت چه می بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی ......... دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است .. خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند 

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


 

پ.ن. تصویر: پرندگان و ماهیها اثر استاد فرشچیان
  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

برائت

تو رو خدا ببینید... اینا کین که ما جمع کردیم دور خودمون... آقا به خدا ما از اینا نیستیم... اصلا نمی شناسیمشون... تا حالا هم ندیدیمشون... والا... یه پسر چینیه هستش تو آفیس پایین، ملقب به شیرعلی... امروز به نظرم از مسافرت برگشته بود داشت قرقر میکرد که خسته-م و اینا... یکی از دوستان اومد باش هم دردی کنه که منم خستم و یه همچین چیزایی... نه گذاشت نه ورداشت، گفت: "لتس گو تو بد!"

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

به یاد دوست

"از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود

كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود"

... اینو تو پروفایلش نوشته... خیلی مهربون و دوست داشتنی بودش... مهندس عمران ... میگفت من یه روزی یه خونه ای میسازم با قلیون مرکزی... چرا آنتن مرکزی و جاروبرقی مرکزی و اینا هستش... خوب منم یه خونه ای میسازم با قلیون مرکزی که تو هر اتاقش یه سوراخی باشه که لوله قلیون رو بکنی توش و ایول... بشینی قلیون بکشی... حالشو ببری...
 
روحش شاد... امروز هفتم-شه... دومین دوست 25 ساله من تو 5 ماه گذشته... هیچ معلوم هست تو اون مملکت چه خبره؟

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

خلاص...

روی پل وایستاده بودش... زیر پل آب داشتش رد میشد، خروشان... پر کف... به سنگا که می خورد شلپ شلپ صدا می کرد... برگای درختا، کنار رودخونه توی باد می رقصیدن... اون تغییر رنگ، اون تغییر رنگ برگا وقتی نور از لای شاخه ها مسیرشو عوض میکنه خیلی دوست داشت... چشماشو بست... دوباره باز کرد... دوباره بست... دوباره باز کرد... حاضر بود که همه چیشو بده و فقط برای یه لحظه اون هم اینجا کنارش باشه... این نسیم به صورت اون هم بخوره... این آفتاب... این آفتابی که اینجا کمیابه... اون هم این هوا رو بو بکشه... همه چیزشو... همه چیشو حاضر بود بده... تا دوباره یه لحظه دست اون رو لمس کنه در کنارش...

با این احساس غریبه نبود... با این احساس زندگی کرده بود... دیشب که تو ساحل قدم میزد و امروز صبح که طلوع خورشید رو نگاه می کرد... یا اون وقتی که تو ماسه های ساحل ولو شده بود... اصلا اون گوش ماهی رو به یاد اون ورداشت... همون موقع که داشت با انگشت رو ماسه ها نقاشی میکرد و فقط یه نفر تو فکرش بود ...اون... فقط اون... نبودن اون... اینجا... کنارش... زندانی دنیای بزرگی بود که اون توش نبود... تو یه سلول انفرادی... یه سلول انفرادی به بزرگی این دنیا...

فرار از زندان، از اون سلول انفرادی تنگ، سلولی که تنگیش همیشه سینش رو فشار میداد، فرار از اون اونقدرهام که فکر میکرد سخت نبود... خوشبختانه شیطون زیرمیزی قبول میکرد... خوش قلبی-ش رو با شیطون معامله کرد، گوش ماهی رو تو دستش خورد کرد و برای همیشه خلاص... رفت راحت تو آفتاب دراز کشید...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

اگر عمر دوباره داشتم...

این بابا دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى-ه که سال 1889 در اينديانا متولد شده و سال 1966 هم از جهان رفته. دان هرالد تاليفات زيادى داره اما اون چیزی که در جهان معروفش كرد، قطعه كوتاهش-ه به اسم "اگر عمر دوباره داشتم..." . بخوانيد


"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: " شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم  "

پ.ن. قابل توجه آبجی الهام و آبجی ثمین و آبجی اشکان و سایر آبجی های عزیز که اون نوتریشن فکتس رو میجورن تا یه چیز بخرن: "بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر"

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦

دیالوک فضایی

- ببین مگه این کوه های راکی تو آمریکای شمالی قرار نیست باشن؟ پس کوشن؟
- اونا تو آلبرتا ن...
- خوب از اینجا هم باید یه گوشه شون معلوم باشه دیگه... اینجا طبقه ششم ه...
-ماااااااااااااااااااااااااااااااااااا

---------------------------------------------------------------------------------------------
الان دارم یه سیب سبز میخورم که مزه توت میده... تصور کن!!!!

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

نوستالژی

یک عزیزی (دقیقترشو بخواین این برادر پدرام خودمون!) دیروز میگفتش که این نوستالژی نوستالژی که وگویند یعنی چه!؟!!؟
حالا ما میخوایم با مثال واسه این عزیز و دوستان دیگه ای که یه همچین مشکلی دارن بگیم که این نوستالژی چیه....
ببینین این نوستالژی یعنی این. یا این یا این که عشق من بود... یا حتی این... (اینجا من سوم دبستان بودم... ایول خوب یادم میاد!) حالا اگه یه مجموعه کاملترشو خواستین میتونین برین اینجا.
خداییش نوستالژی رو حال کردین؟

پ.ن. منبعش هم همین جایی که لینکشو دادم دیگه..... صرفا جهت سایبر وجدان!
  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

 

خبری نیست... همه چی خیلی عادیه... راستش یکم بیش از حد عادیه... هوا وحشتناک گرمه، گرم و خیلی هم شرجی... هیچ اتفاق جالبی هم نمی افته... همه یه جورایی یا مسافرتن یا تو فکرشن یا مثل من مسافرت بودن حالا باید تند و تند کارای عقب افتاده شونو جمع و جور کنن....

خلاصه اینکه زندگی سوت کور روستایی..

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦

خونه....

اصلا فکرشو نمی کردم... به هر حال دلم که تنگ شده بود... این واضحه... اما اون موقعی که اتوبوس گری هاند نشسته بودم، وقتی از دور اون برجای GM پیدا شدن یه احساس جالبی داشتم... یه آرامش عمیق... احساس برگشتن به خونه... نمی دونم تا چه حد تشبیه درستی باشه ولی یه جورایی مثل احساسیه که موقع پیاده شدن از یه چرخ و فلک بزرگ داری... اون چرخ و فلک-ه خوشگله، رنگ و وارنگه، از اون بالا کلی چیز میبینی... حال میده... فان ه ... اما همیشه نمیتونی اون بالا بمونی... و اون وقتی که پات رو میذاری رو زمین یه احساس خوییه... نه از تموم شدن اون لذت... بلکه از این که میدونی پات رو جایی میذاری که میتونی بهش تکیه کنی.. محکمه زیر پات... احساسی که موقع دیدن اون برجای GM بهم دست داد یه همچین احساسی بود... اینجا ممکنه ده باشه، قطار هوایی و مترو نداشته باشه، ممکنه که پل معلق و کوه و تله کابین و ساحل اقیانوس و آکواریوم با دلفین و چه و چه نداشته باشه... ممکنه مثل کلگری همه چیزش برق نزنه و ممکنه مثل ونکوور اونقده خوشگل نباشه، ولی خونه ست... یه جاییه که بهش تعلق پیدا کردم یه جورایی... احساسی که بهت دست میده وقتی بر میگردی خونه احساس جالبیه.... اینجا شهر منه... خونه منه... مال منه...

و من الان خونه-م
نه یعنی الان که دانشگاهم ولی این یعنی سفر تموم شد به سلامتی ...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦

 

به نظر شما تو این عکس چه کاری ممنوع شده؟



پ.ن. کپی رایت جواب شما برای آیدین محفوظ میباشد

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦

 

انقده تو این ونکوور کار هست که بکنی که خداییش وقت واسه پست نوشتن نمی مونه... از صبح تا شب هی اینور برو اونور برو... همه میرن مسافرت خستگی شون در بره... من باید بیام ده خودمون یه هفته استراحت کنم که خستگی این مسافرته در بره...
نتیجه گیری اخلاقی: من همه برداشتهام از ونکوور رو تو هواپیما که سوار شدم مینویسم و تو یه پست قلمبه "آپ" میکنم...
  
نویسنده : امیر ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦

کلگری...

کلگری یه شهریه با یک ملیون و صد هزار نفر جمعیت... البته این جمعیت متروپولیتن-شه... شهر بزرگیه... البته خیلی از بچه هایی که اینجا (صحیح ترش اینه که اونجا) هستن میگن ده خیلی خیلی بزرگیه... یه شهریه که اگه توش ماشین نداشته باشی بیچاره میشی... مراکز خرید و سرویسهای لازم زندگی همه متمرکز هستن و فاصله این هسته های متمرکز زیاده... بیشترشون هم در کناره دو خط قطار شهری توزیع شدن و مثلا اگه بخوای یه نون بخری باید سه تا بلوک راه بری تا برسی به قطار بعدش یه ایستگاه بری اونورتر، بری نون بخری و برگردی... این قطاره روی زمینه و گویا سالی چندتا کشته میده... مثلا همین ایستگاه خونه ایدین اینا باید از روی ریل رد بشی بری اونور... نه پل هوایی داره نه زیرگذر... این که من زنده موندم لطف خدا بود!
همونطور که دوستان میگفتن و از دیرباز تو ذهن من بود، بسیار سرد بود... وقتی که من ده خودمون رو ترک کردم اونجا هوا 35 درجه بود و من با صندل و شلوارک هلک هلک اومدم... اما دیروز تو کلگری یه تیشرت، یه سویت-شرت و یه کاپشن ورزشی پوشیده بودم و داشتم می لرزیدم!
مردم کلگری علاقه خاصی دارن که خودشون رو شکل کابوی ها در بیارن... دوس دارن که خودشون رو وارث غرب وحشی و فرهنگ وسترن نشون بدن.... کلاه کابویی سرشون بذارن و چکمه کابویی بپوشن... نماد و سمبل شهر یه گاو و یه اسبه... و یه مراسمی دارن هرسال اوایل جولای به اسم استمپیدی... که جمع میشن و از این کابوی بازیا از خودشون در میارن... ما که نبودیم اما میگن جالبه و ملت از خود آمریکاش پا میشن میاد که فرهنگ وسترن رو اینکا ببینن... مردم این شهر به نسبت ویندزور ان در ان بعلاوه یک برابر سفید پوست ترن... اونم چه سفید پوستایی... آب و هواش خیلی خوبه... هرچند که هواش سرده...
توی داون تاون اولین مساله ای که بعد از دیدن اون همه ساختمون بلند و شیک توجه منو جلب کرد این بود که تیم هورتون که تقریبا به عنوان سمبل کاناداست یه جورایی، حداقل تو انتاریو، اینجا حضورش خیلی کمرنگه... به جاش پر استارباکس و سکند کاپ-ه.... طبقه پایین اکثر خیابونای داون تاون مرکز خریده و اکثر این مراکز از زیر به هم وصل هستن... چونکه زمستون خیلی سرده و ملت از در یکی میرن تو و دیگه تا اخرش همون تو هستن! اینکه میگم زمستون سرده یعنی سرده دیگه... جاییکه تو تابستونش تگرگ بیاد، اونم به این گندگی، ببین زمستونش چیه... حالا اون موقع ده ما هوا 35 درجه بودش... یه خیابون جالبی تو داون تاون بودش، یعنی دقیقتر بگم یه تیکه از یه خیابون، که ماشینا نمی تونستن که بیان و اونجا همش رستوران و فست فود و شکم سرا بود خلاصه... کلاب هاشم تو یه خیابون دیگه بود که این آیدین فقط پیرمردیاشو بلد بود آخه هم خونه-ش چهل و خوردی سالشه... حالا یه شب که ماشین گرفته بودیم با آیدین یه سری تو داون تاونش چرخیدیم... زیاد خبری نبود... به قول خودش "اینجا شهر خانوادگیه"...یه روز دیگه یه جایی توی داون تاون رفتیم غذای یونانی بخوریم مثلا که این دوستان خیلی تعریفش رو کرده بودن... من که مرغ خوردم، یه چیزی مثل شاورمای خودمون، ولی "یه نفر" یه چیزی خوردش که شبیه هشت پا و اینا بودش... بنده خدا آروم و بی صدا خوردش، به روی خودشم نیاورد...
کمپس دانشگاه کلگری همچین بزرگه... ساختموناش هم حتی اون قدیمی هاش خیلی خوشگلن... برای ICT هم که یه ساختمون خیلی خوشگل ساختن، نوساز، شیشه ای با شیشه های آبی... مردم کلگری ظاهرا تنها کاری که میکنن ورزشه... یعنی حداقل آیدین اینجوری میگفت... این هم خونه-ش همه گونه ورزشی رو استاد کرده بود... فوتبال، دوچرخه سواری خفن تو کوهستان، اسکی، شنا... دیگه هرچی فکر کنی... ورزش اصلی این شهر هاکی-ه تیم دانشگاهشونم "دایناسور" ه و آرمش هم یه دایناسور تیرانوزاروس قرمزه که اصلا هم قشنگ نیست.. این لنسرز خودمون خیلی آرمش قشنگ تره...
یه چیز دیگه کلگری که خیلی به وضوح دیده میشد وفور ساخت و ساز ساختمونی توی شهر بودش... توی داون تاون هر دو قدم یه سایت ساختمونی بودش و کارگران مشغول کار بودن... همیشه هم چندتا کارگر زن داشتن که جالب بود... کلا همه جای شهر تو هر مغازه، رستوران یا هر سوراخی که میرفتی یه پیغام رو همون اول میدیدی... Now hiring پول نفت دارن و شهر داره به شدت سریع رشد میکنه... خیلی سریع... فقط یه چیزایی تو زندگی شهری هستش که تو ده ما نیست... یکیش این هوم لس!!! ها و بی خانمان ها هستن ... اگه یه یاعت تو داون تاون کلگری و خیابونای اطرافش قدم بزنی حداقل چهار پنج تاشون رو میبینی که یه دونه چرخ دستی دارن پر شیشه خالی مشروب و قوطی نوشابه و خرت و پرت کر کثیف... این چیزیه که من تو این ده ماه حتی یک مرتبه هم تو ویندزور ندیدم...ولی در عین حال اینم بگم که کلگری تو سال 2007 تمیزترین شهر دنیا شده و واقعا شهر تمیز و خوشگلی بودش... یه چیز دیگه هم سرخ پوستا هستن که همه جا زیادن و کلی هم اعتراض دارن که زمین هاشون رو دولت خورده و چی ولی ایدین میگه اینا آدمای جالبی هستن... هیچ کاری نمیکنن و دولت هم بهشون پول میده اونام هی اعتراض میکنن فقط...
بنف که یکی از قشنگ ترین جاهای کاناداست و قطعا یکی از قشنگ ترین جاهاییه که من دیدم، یه شهر کاملا توریستیه که 135 کیلومتر با کلگری فاصله داره، که البته تو نقشه خیلی نزدیکتر به نظر میرسید... یه جاییه بنا شده بر دامنه کوههای راکی... جای فوق العاده زیبایی بود... من مدتها بود که کوه ندیده بودم... کوه با برف.... هواش هم عالی بود و توی اون تو روز شنبه جای سوزن انداختن هم نبود... یه تله کابین هم داشتش که باهاش رفتیم بالای کوه و منظره شهر و کوهها رو دیدیم که معرکه بود... کلی هم عکس گرفتم که حالا میذارم تو فیس بوکی جایی...
امروز راه افتادم با دوتا قطار و یه خط اتوبوس اومدم به فرودگاه که با اون ایرلاین شدیدا گدای وست جت بیام ونکوور... جدا که این وست-جت آخرشه... پول ساندویچ رو میگیره بخوره تو سرش... بابت گوشی که صدای تلویزیون زپرتیش و گوش کنی 6 دلار میگیره بعدش اخرش میگه اگه دوس دارین پسش بدین!!! یعنی واقعا ماله دیگه... یه چیز جالب دیگه اینکه کلگری اصلا بک گراند فرانسوی نداره و فرانسه به عنوان زبان دوم اونقدر ها که تو انتاریو مهم و محترمه اینجا کسی تحویلش نمی گیره... اما تو فرودگاه اون اقاهه دم در بهم گفت بونژوق! و یه بارم یه کاغذ من افتاد زمین یه خانومه گفت موسیو... قیافه ما به فرانسویا میخوره لابد دیگه... تو هوا پیما هم تنیس ویمبلدون نگاه کردم... جای شما خالی خواهر شاراپوای عزیز بود با یه هنگ کنگی 17 ساله که البته خوب بازی میکرد... (حتی از من هم بهتر!) من که شخصا "فن" آبجی شاراپوا هستم با اون صورت بی احساس و جدی و البته خیلی زیبا که فقط وقتی که بازی تموم میشه یه لبخند کوچولو میزنه....
پ.ن. یه چیز بی ربط... این پاریس هیلتون هم آزاد شدش بالاخره... یه کانال آبگوشتی امروز یه لوگوی گنده اون زیر گذاشته بودش که:" Paris Hilton's Prison release Party" ... واقعا که... سمبل بلاهته این بشر... سمبل stupid girl... حالا فردا هم قراره اولین مصاحبه بعداز آزادیش با لری کینگ معروف باشه... اینو نوشتم چون یه دختره الان اینجا نشسته که شکل آبجی پاریسه... کنار یه پسره درب و داغون.... هی ی ی ی ی ی ی ی....

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦

کوکاکولا زیرو!

یه تبلیغی هستش واسه کوکاکولای زیرو دیدینش؟ که دو نفرن توی یه هواپیما و کوکای زیرو دستشونه و همچین دارن تو یه عالم دیگه سیر میکنن و رو هوان... بغل برج مراقبت ویراژ میدن و ملق میزنن.... یاد علی خ افتادم....

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦

سفرنامه

من دیروز ساعت 11.30 به وقت ده خودمون تو ایستگاه درب و داغون گری هاند سوار اتوبوس شدم به مقصد لندن... خوب دانشمند، معلومه که اون لندن رو نمی گم که... آخه اونو با اتوبوس میشه رفت؟؟ یه ذره فکر کن... آفرین ... لندن اونتاریو... آره دیگه... بعد دو ساعت سفر وقتی تو داون تاون لندن پیاده شدم  دهنم انقده باز مونده بودش... مثل داهاتی هایی که میان شهر.... به هر حال مدتها بود که ساختمون به اون بلندی ندیده بودم دیگه.... داون تاون خوشگلی داشتش... به نظرم خیلی خوب بود... حالا وقتی تو کلگری پیاده شدم گفتم واااااااو...... فرودگاه لندن در مقابل اینجا مثل فرودگاه گومبول آباد بود در مقایسه با مهرآباد... حالا لندن واسه خودش جاییه مثلا... 400 هزار نفر جمعیت داره... سومین شهر بزرگ انتاریوه بعد از تورونتو و اتاوا... حالا ببین فرودگاه ده ما چه شکلیه دیگه... 
حالا زندگی تو ده!! یه خوبیایی هم داره... اولیش اینه که همه چی بهت نزدیکه... تریپ کوکب خانم و تخم مرغ تازه... وقتی ماشین نداری این واقعا موهبتیه ... یه موهبت دیگه ده ما اینه که کلشو بگردی یه شیب فسقلی هم پیدا نمیکنی... درسته این یه کم خسته کننده-ست، اما وقتی که بخوای شهر رو با دوچرخه گز کنی میفهمی که کفی بودن چه نعمتیه... نمیدونین امروز چه دهانی از بنده سرویس شد که از دانشگاه تا داون تاون رو با دوچرخه برم تو این شهر پر از فراز و نشیب و پستی بلندی... چشمتون روز بد نبینه.... جاش هنوزم درد میکنه...
ولی خوب داون تاون که میگم واقعا داون تاون بودش... احساس خارج اومدن بهم دست داد واقعا!!! مخصوصا که سر ظهر هم اونجا بودیم... ملت بیکار ساعت ناهارشون رو اومده بودن بیرون که برن یه کوفتی بزنن به بدن... انقده آدم تو داون تاون بود که نگو... من اول فکر کردم که راهپیمایی چیزیه... از همو جا آدم می ریخت... من تو کل این ده ماه روی هم انقده آدم ندیده بودم واقعا.... حالا نمیدمنم من داهاتی برم نیویورک یا ال ای چیکار میکنم....
هوای اینجا مثل یک ماه پیش ویندزور بهاریه... و همه جا گلها باز شدن... فعلا برم لالا که فردا هم روز خداست و کلی باید بریم بگردیم...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

دیس ایز امیر فرام کلگری...

دیس ایز امیر فرام کلگری...

آی ام استیل الایو! اند ایت ایز وری بیوتیفول پلیس هیر...

سی یو گایز لیتر...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٦

 

از پنجره کنار آفیس آرش اینا منظره ای که می بینی منظره یه قبرستونه... الان چمنای این قبرستون بیچاره زیر آفتاب داغ همه زرد شدن، چون کسی به چمنای یه قبرستون آب نمیده... هیچکسی مرده ها رو دوست نداره... سعی کن همیشه یه آدم زنده بمونی... به هر قیمتی...

هیچ کس یه آدم مرده رو دوست نداره...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦

قاراشمیش!

یعنی رسما باید ماله رو کشید رو من!!! یه هفته (خوب دقیقشو بخواین یه ماه) ول گشتم همش و  الواتی کردم و اینا... حالا الان که باید برم چمدونم رو ببندم واسه مسافرت فردا، نشستم کد مینویسم... انصافا این کده خوب هم داره پیش میره ها... لعنتی... دلم نمیاد ولش کنم... برای اولین بار تو یک ماه گذشته حس درس خوندن به ما دست داده، حالا باید امروز باشه!؟؟!؟!

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦

راه دکترا!

"روتین ِ زندگیم ملغمه مسخره ای از به زور از خواب بلند شدن، و بلافاصله روشن کردن کامپیوتر و چک کردن ای-میل و چت به مدت یه ساعت، سپس به زور بستن چت و خوردن صبحانه در حین مسواک کردن و سپس شتافتن برای رسیدن به مترو خلاصه شده، البته این شروع زندگیه. بعد که به دفترم رسیدم هم جون کندن شروع میشه: وا کردن فایل آخرین مقاله ای که دارم میخونم، یکم بالا و پایین کردنش، پرینت میگیریمش که شب تو راه تو مترو بخونیم و میریم فایل مقاله ای که داریم مثلا مینویسیم رو باز میکنیم. یه دستی به سر و گوشش میکشیم. یه نفر میاد تو چت، یه سلام احوال پرسی ای میکنیم. هوس چک-میل میکنیم. نیم ساعت بعد، خسته از چک کردن ای- میل ها ساعت رو هر پنج دقیقه یه بار چک میکنیم بلکه به وقت ناهار نزدیک بشه. بالاخره وقت ناهار رو جلو میندازیم و میپریم بریم یه ناهار کوچولو همراه با استرس اوه من خیلی کار دارم بخوریم. اما دو ساعت بعد حدودا به آزمایشگاه رجعت میکنیم. یکم چک میل میکنیم: چون در این دو ساعت خیلی ها به ما نامه نوشتن و فدای ما شدند، سپس یکم تو گوگول دنبال مقاله میگردیم و یه چند تا رو دانلود میکنیم. یکی دو تاشون رو پرینت میگیرم. یکم با ماژیک شبرنگ نقاشیش میکنیم و یه مدل ِ پخش و پلایی ولش میکنیم روی میز که هر کی رد بشه بگه عجب دانشمندیه طرف. سپس میریم پایین یه چایی بریزیم، اما از قضا یه آشنایی رو میبینیم و یه نیم ساعتی ول میچرخیم. میاییم بالا، یه چک میلی میکنیم. سوپروایزر ِ ناز فلفل نمکینمون از در میاد تو، چت رو سریع میبندیم و با مقاله دم دست ور میریم. عزیزجونمون که رفت ، میریم چند تا تلفن به ایران میزنیم. خوب، دیگه وقتشه بریم خونه. میرسیم خونه: از زور فشار کار له و لورده ایم، ولو میشیم پای تلویزیون. یادمون میاد مقاله که قرار بوده تو مترو خونده بشه کپک زده تو کیفمون. بیخیالش میشیم و لالا ما در می رباید

این است راه دکترا"

 

به نقل از "اتفاقات روزانه یک دانشمند!"

  
نویسنده : امیر ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦

کانووکیشن

ایران که بودیم، تابستون که میشد داد و هوار جماعت نسوان در میومد که ای داد ای بیداد!!! ما تو این گرمای هوا و ذل آفتاب تموز که سنگ و آب میکنه باید مانتو روسری و مقنعه و چادر چاقچور بکنیم و از گرما می پزیم و هلاک میشیم و چه و چه... حالا اینجا قضیه کاملا برعکسه... نمیدونی چه مصیبتی، چه عذابیه که توی تابستون گرم و شرجی این ده ما، زیر آفتاب، با کت و شلوار و کروات با کفش مجلسی بری مراسم فارغ التحصیلی و در حال که داری شر و شر عرق می ریزی و اون تو خفه میشی و رسما داری جلز ولز میکنی خانمهای نازنین رو ببینی که لباسهاشون از همه طرف هواکش داره... آی سوختن داره.... آی سوختن داره... اما خوب این کت و شلوار و کروات یه فایده ای هم داره که استاد جانمون ما رو تو راهرو دیدش و کلی ما رو تحویل گرفتش...
ایول دیگه ... رفتیم داش شهرام رو دکتر و مهزاد خانم رو مستر کردیم اومدیم ... یه مدرک هم دادیم دست هرکدومشون و کلی هم عکس با لباس فارغ التحصیلی ازشون گرفتیم که کسی جرائت نکنه در مورد دکتر/ مستر بودنشون کوچکترین شکی بکنه... ولی ایول... این دکتر شدن هم عالمی داره ها... جالب بود... ما که واسه لیسانس و مسترمون تو ایران هیشکی مراسم نگرفت... باز امیدی هست اگه دکتر شدیم یه روز!!! ایشالا واسه همه جوونا... البته قبل ما که خیلیا هستن حالا... میترا، علی، الهام، لیلا، اشکان... اووووه کو حالا تا برسه به ما... حالا خود مراسم فارغ شدن یا به قولی کانووکیشن یه طرف اون ناهار بعدش هم یه طرف... من صبح شلوارم گشاد بود، الان یه هوا تنگ شده... اما جالب اینه که بعضی آدما که هیچ چی و هیچ کی رو قبول ندارن و خدا رو هم بنده نیستن و فکر هم میکنن که از دماغ فیل افتادن، بعضی وقتا یه کارایی میکنن که سوژه خنده و تفریح و خاله زنک بازی جور میکنن واسه قرن ها و سالیان... احیانا خدای ناکرده منظورم یه وقت به استاد داش نیستش ها... نه...

پ.ن. خیلی حال کردم با استاد جان خودم... تریپش خیلی باحاله... خداست این مرد... امروز کلی ارادت پیدا کردم بهش...

  
نویسنده : امیر ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦

← صفحه بعد